ذهن زیبای من

چیزهایی که فکرم را مشغول می کند...

۵ مطلب با موضوع «کتاب هایی که خوانده ام» ثبت شده است

غرهای بی پایان

غرهای بی پایان

خسته و سرگردان لیست بارها پالایش و ویرایش شده ی کتابهایم را نگاه می کنم. لیستی که از حدود 30 عنوان کتاب خیلی ضروری با قیمت کلی 420 هزار تومان، با مرارت، آن را به حدود 15 عنوان کتاب خیلی خیلی ضروری با قیمت 200 هزار تومان رسانده ام. تک تک سالن های سرو و بهار و نرگس و چه و چه را رفته ام و فقط یکی دو کتاب از لیست خیلی خیلی ضروری ام را خریده ام. نا امید به سراغ سالن آخر، حافظ، می روم. حافظ هر سال خانه ی امید ما بوده؛ بیشتر کتاب هایم باید در همین سالن باشند. اما هر چه سردر غرفه ها را می خوانم، انتشارات موردنیازم وجود ندارند. همین چند انتشاراتی هم که بودند، کتاب های لیست من را نداشتند. عصبانی ام. اصلا نمیدانم که آیا هر سال نمایشگاه همین طور بوده یا امسال که من هدفمند و لیست دار شده ام، هیچ چیزی وجود ندارد. مسئولین غرفه ها اصلا از کتاب های خودشان خبر ندارند و اگر خودم هوشیار نبودم، همین یکی دو کتاب هم گیرم نمی آمد. در حالی که مشغول لعنت فرستادن به شانس خودم و مسئولین برگزاری نمایشگاه و انتشاراتی ها و کل صنعت نشر کشور هستم؛ ناگهان "نون" را می بینم و مثل یک گرسنه واقعی به سمتش حمله ور می شوم! "من و حافظ" احسان پور همان جلو هست. برمیدارمش و از قیمتش میپرسم. آقای سنتی پوشِ عینکِ گرد زنِ مسئول، قیمت را میگوید و کتاب دیگری را نشانم می دهد و امانم نمی دهد: "این کتاب یکی از پرفروش ترین کتابهای ما بوده، پر فروش ترین کتاب سال سوئد، رتبه یک نیویورک تایمز. اما نکته ی مهمش مخصوصا برای ما ایرانیا اینه که نقش اصلی زنش، یه خانم ایرانیه که میاد همسایه اوه میشه و ...." همان طور که فروشنده یک ریز مشغول معرفی و "مخ زنی" برای خرید کتاب است، کتاب را ورق میزنم. "مردی به نام اوه"، اسمش آشناست. تصویر روی جلد هم. یادم آمد. فیدیبو نسخه ی الکترونیکش را چند وقت پیش آورده بود و کلی تبلیغش می کرد. کمی با خودم فکر می کنم: "وقتی که میتونم با سه چهار تومن بخونمش، چرا بیام 24 هزار تومن بدم؟ تازه کتابای تعریفی هم عین عروسای تعریفی هستن. معمولا " هیاهوی بسیار برای هیچ" هستن. بعدشم بن هام رو برای کتاب های خیلی خیلی ضروریم میخام." بعد از دو دو تا چهار تا کردن های بسیار، بی خیال "اوه" می شوم. فروشنده که می بیند که ترغیب نشده ام، شروع به معرفی بعدی و بعدی میکند. صرفا به خاطر رودربایستی و فرار از بقیه تبلیغات، "من و حافظ" و یکی از کتاب های معرفی شده را می خرم.

بقیه سالن را می گردم. نیست که نیست! بن هایم هنوز خالی نشده و من دیگر عمرا پایم را بگذارم گلستان1. سعی میکنم کتاب های لیست خیلی ضروری ام را به یاد بیاورم و بخرم تا حداقل پولم از بین نرود. جنس ضعیف  را میخرم. هنوز 10 تومان در بن باقی مانده. با لیستی که کنار مواردش کمتر تیک دیده می شود، در غرفه ها می چرخم. هیچ کتابی نظرم را جلب نمی کند. دوباره به همان آقای سنتی پوش آگاه و نون میرسم. مشغول معرفی "اوه" به دو مشتری بالقوه اش است. "اوه" را برمی دارم. آقای سنتی پوش بدون توجه به اینکه من همین یک ساعت پیش آنجا بوده ام، شروع به انجام دادن مراسم تکراری معرفی کتاب می کند. ورقش می زنم. بنِ هنوز پر ، وسوسه پاکت های کاغذی که نشر نون کتاب ها را در آنها می گذارد و به مشتری می دهد، نقش اصلی زن ایرانی و خوش برخوردی آقای فروشنده باعث می شود تصمیم خودم را بگیرم. علاوه بر بن، 8 تومان هم از جیب می دهم و کتاب را می خرم.

               

***

            

چند روز گذشته، همه اش مشغول خواندن کتاب های حاصل از نمایشگاه بوده ام. همه شان را دوست داشتم. مردی به نام اوه، ساکت یک گوشه منتظر نشسته است. دست آخر بعد از تمام شدن بقیه ی کتابها، به سراغش می روم. جلد کتاب را بررسی می کنم. علاوه بر طرح عجیب، جمله ی بالای آن نظرم را جلب می کند: "کسی که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند." اشپیگل .  "چه پر مدعا"یی میگویم و شروع می کنم. ساب، گربه،غرغر و بالاخره خانم ایرانی!

بعد از خواندن یک نفس نصف کتاب، با خودم می گویم: "برم ببینم نویسنده اش کیه؟" و میبینم که بله! طبق گوگل و ویکیپدیا، همسر آقای فردریک بکمن ایرانی است! لابد به همین خاطر است که خیلی خوب یک ایرانی را توصیف کرده! در همان توضیحات گوگل می بینم که علاوه بر همسر و بوکز، یک قسمت مووی هم دارد. کنجکاو می شوم. کلیک میکنم، "اوه" را فیلم هم کرده اند! فیلم را برای دانلود می گذارم. دوباره به کتاب بر می گردم. حالا پروانه، زن ایرانی، به اوه نزدیک تر شده. خاطرات اوه را می خوانم و دلم برایش می سوزد. همراه غر هایش غر می زنم و موقع تلاش هایش برای خودکشی، دعا می کنم که پروانه سر برسد. کتاب را اشک ریزان تمام می کنم. می بندمش. باز جمله اشپیگل می آید جلوی چشمم:  "کسی که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند." واقعا که راست می گویی!

شاید "اوه" مثل کتاب های همیشگی که می خواندم نبود و نکته ی فلسفی و اخلاقی و آموزنده خاصی که به درد زندگی بخورد را (در ظاهر) نداشت؛ اما دلنشین و زیبا بود و من را کاملا با خودش همراه کرد.

   

***

   

برای استراحت به سراغ کامپیوترم می روم. فیلم دانلود شده. بخش منطقی ذهنم شروع می کند: " میخوای فیلمو ببینی؟ مگه تو تو فرجه هات نیستی؟ مگه نگفتی میخوای از این ترم جبران کنی؟ کتاب رو گولم زدی و خوندی؛ فیلم رو نمیذارم دیگه. معدلت کم میشه ها..." اما بخش شیرازی ذهنم حرف دیگری دارد: "بابا بی خیال! وقت هست هنوز! حیفه خب. کتابو خوندیم، بذار فیلمو هم ببینیم و خلاص." و از حافظ شاهد مثال آورد که: "تو و طوبا و ما و قامت یار + . بابا اصلا کنون، چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است! + "  ادله ها و دفاع بخش شیرازی را بیشتر پسندیدم. نگذاشتم که بیشتر ادامه بدهد وگرنه کل دیوان را می آورد. حافظ هم در شعرهایش کم غر نزده. 

با شکست مفتضحانه ی بخش منطقی، پای فیلم می نشینم.  تصوراتم از اوه چیز دیگری بود. اما خواست خودم بود که تصورات کارگردان از اوه را ببینم. فیلم جلوتر می رود و شگفتی های من شروع می شود:"چرا بازیگر نقش نوجوانی و جوانی اوه، اینقدر سن بالا به نظر می آید؟ چرا "ساب" آنقدر ها که توی کتاب مهم بود، اینجا مهم نیست؟ گربه هم همین طور. گربه خودش نقش اصلی حیوان محسوب می شد. چرا اینجا انیمیشنی نساخته اندش که بشود از او بازی گرفت؟ چرا...؟" البته جاهایی را هم که به واسطه سانسور کتاب یا ابهام ترجمه متوجه نشده ام؛ با دیدن فیلم برایم آشکار می شود .سونیای فیلم را دوست داشتم و فارسی حرف زدن پروانه را هم. فیلم که تمام می شود، سوتی ها و تفاوت ها جلوی چشمم رژه می روند. بی وقفه شروع می کنم: " مگه کتابو نخونده بودن؟ مگه با نویسنده حرف نزده بودن؟ آخه داستان این نبود. نصفش رو نگفتن اصلا..." ناگهان به خودم می آبم و لبخندی می زنم. خواندن یک نفس کتاب 370 صفحه ای و دیدن فیلم حدودا دوساعته، کار خودش را کرده. حالا من هم مثل اوه ی اول داستان، پی در پی مشغول غر زدن هستم!

   

   

   

-------------------***-------------------

+خرید نسخه الکترونیک کتاب از فیدیبو با قیمت 8500(کلیک) - خرید از طاقچه با همان قیمت (کلیک)

++توجه کردین با یه پست چند تا تیر زدم؟ هم از نمایشگاه امسال کتاب فارس انتقاد کردم، هم فیلم و کتاب معرفی کردم، هم پز کامنت جواب داده شده ام رو دادم!!!(مراجعه به کمی پایین)

+++ فروشنده رو ندیدم. اما فیلم اوه اونقد شایستگی نداره برای اسکار. البته از نظر کسی که کتاب رو خونده باشه، نه از نظر هنر سینما و فیلمسازی و اینها. میدونم که قرار نیست فیلم و کتاب یکی باشن، ولی نه اینقد تغییر آخه. به نظرم اول کتاب رو بخونید و بعد برای تثبیت کتاب و داشتن یه تصور ذهنی، فیلم رو ببینید. این پیشنهاد منه.

++++ چند مدت قبل، یک پزشک اوه رو معرفی کرد. من کامنت گذاشتم و خود یک پزشک جوابم رو داد! پست یک پزشک و کامنت معروف من!!!(کلیک

 
وقتی خود یک پزشک جواب کامنتم را می دهد

+++++ بیشتر سایت های ایرانی معرفی و دانلود فیلم، نوشتن مردی به نام او ! او نیست عزیزان! اوه هست! اوه!

++++++بعد از نمایشگاه متوجه شدم که میشد با بن ها توی خود کتاب فروشی های شهر هم خرید کرد.

+++++++ کتاب "بریت ماری اینجا بود" هم از همین نویسنده به فارسی چاپ شده. نسخه الکترونیکش رو خریده ام و هنوز کامل نخوندم، اما تا همین چند صفحه اول هم به نظرم خیلی خوب اومد.

++++++++ این پست قرار بود همون روزی که کتاب رو خوندم و فیلم رو دیدم نوشته بشه. شاهدش هم عکس زیره. که نشد.

وقتی متن برای حدودا سه ماه پیش نویس باقی می ماند

 بعدش قرار شد بعد از کامنتم نوشته بشه. که بازم نشد! بعد از سه ماه حدودا، بالاخره شد!

+++++++++ معدل اون ترمم، 19.20 شد! صرفا جهت اطلاع و ضایع کردن بخش منطقی ذهن خودم و شماها! (بخش منطقی ذهن شماها رو منظورمه)

1. محل دائمی برگزاری نمایشگاه های شیراز، شهرک گلستان! یه کمی از مرکز شهر دوره. یه کمی که چه عرض کنم!

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi

بعد از تاریکی

کتاب بعد از تاریکی (که با نام پس از تاریکی توسط انتشارات دیگر هم به چاپ رسیده است)، کتابی است از هاروکی موراکامی نویسنده معروف ژاپنی.

این نسخه از کتابی که من آن را مطالعه کردم، با ترجمه معصومه عباسی و از نشر آوای مکتوب بود با قیمت 9000 تومان و 184 صفحه. با بقیه ترجمه ها آشنا نیستم اما این ترجمه روان و خوب بود.

داستان با زاویه ی دیدی از بالای شهر شروع می شود وبه ماری می رسد. دختری که در رستورانی در ساعت 12 شب مشغول خواندن کتاب است. ماجراهایی برای ماری پیش می آید، با افرادی آشنا می شود، قصه ی زندگیشان را گوش می کند و کمی از داستان خودش را نیز برای آنها بیان می کند. همزمان ما با بخشی از زندگی بقیه افراد داستان از جمله "اری" خواهر زیبای ماری نیز آشنا می شویم. در نهایت داستانی که از انتهای شب شروع شده بود با طلوع صبح تقریبا تمام می شود.

یکی از نکته های خلاقانه کتاب، ساعتی است که در بالای هر فصل وجود دارد و زمان رخداد هر اتفاق را بیان می کند.

نظر شخصی من این است که آدم ها یا از موراکامی خوششان می آید و یا نه! بعد از خواندن کتاب سوکورو تازاکی بی رنگ و این کتاب، من میتوانم بگویم که از طرفداران موراکامی هستم! سبک نوشته اش در هر دو کتاب، کمی پیچیده و رازآلود و با موسیقی است! من که از خواندن هردویشان لذت بردم.

  

جملات برگزیده:

شاید این حقیقت داشته باشد که زندگی من خود مختارانه تر از اری بوده. این را درک می کنم. اما به نتایج واقعی نگاهی بیانداز. من اینجا هستم؛ ناچیز و عملا ناتوان. دانشی که باید داشته باشم را ندارم و آن قدرها هم باهوش نیستم. زیبا نیستم و هیچ کس علاقه زیادی به من ندارد. درباره ساختن شخصیت محکم میگویی. من هم نمی دانم چطور از پس آن برآیم. من تنها در دنیای باریک کوچکم به اطراف تلوتلو می خورم.

   

بگذار چیزی به تو بگویم ماری. زمینی که روی آن ایستاده ایم خیلی محکم به نظر می رسد؛ اما اگر چیزی اتفاق بیفتد می تواند درست زیر پایت خالی شود. و هنگامی که این اتفاق می افتد، کارت ساخته است. دیگر هیچ چیز مانند قبل نخواهد شد. تنها کاری که می توانی انجام دهی این است که آنجا در تاریکی، تک و تنها به زندگی ادامه دهی.

    

در این دنیا چیزهایی هست که فقط خودت به تنهایی می توانی انجام دهی و چیزهایی هم هست که می توانی با کس دیگری انجام دهی. خیلی مهم است که بتوانی این دو را به اندازه مناسبی با یکدیگر درهم بیآمیزی.

    

شاید خاطرات مردم سوخت هستند. می سوزند تا زنده بمانند. چه آن خاطرات حقیقتا اهمیت داشته باشند و چه نداشته باشند؛ هنگامی که پای ادامه حیات در میان باشد دیگر میزان اهمیت آنها مهم نیست. در این زمان آنها فقط سوخت هستند. ... خاطرت مهم، خاطرات نه چندان مهم، خاطرات کاملا بی مصرف، هیچ فرقی میان آنها نیست. آنها همه تنها سوخت هستند.

      

زندگی ما به دو بخش تاریک و روشن تقسیم نشده. بلکه ما همه در یک میدان سایه دار میانه به سر می بریم.شناخت و فهم این سایه کاری است که یک ذهن باهوش و سالم انجام می دهد و برای به دست آوردن یک ذهن سالم، به وقت و تلاش نیاز است.

   

در هر دو کتاب من خودم را میان شخصیت ها دیدم... در "سوکورو تازاکی بی رنگ" به وضوح و در "بعد از تاریکی" کمی کمتر. و اصلا کتاب می خوانیم که خودمان را در آنها پیدا کنیم... نه؟

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
yalda shirazi
حافظ ناشنیده پند

حافظ ناشنیده پند

دوست دارید که حافظ رو در قالبی کاملا متفاوت با اون چه که تا به امروز می شناختید، ببینید؟ اگر بله، این کتاب کاملا مناسب شماست! وگرنه ممکنه با خوندنش یه طوری بشین و کلا همون اول بذارینش کنار!

همه ی ما احتمالا تصویر مشترکی از حافظ در ذهن خودمون داریم:

یک شیخ سپید موی، شاعری شیرین لهجه، گیر دهنده به زاهد و محتسب و صوفی، اهل عشق و حال(!) و غیره!اما حافظ به تصویر کشیده شده ی این کتاب کمی با تصور ما فرق داره.

جوانی خوش خنده، دوستدار گربه(!)، مطرب(ساز بربط)، نظر باز ، اهل شوخی کردن و مخصوصا دست انداختن دگران و به طور کلی ممکنه که این حافظ در نگاه اول خیلی عجیب به نظر بیاد (گرچه که همه ی صفات داده شده هم غلط نیستند و بسیاری از اونها کاملا درست هستند. اما انصافا گربه؟؟!!) اما به نظرم تجربه ی خوبیه که کمی از اون تصور ذهنی خودمون خارج بشیم و با نویسنده همراه! با وجود اینکه به زعم بعضی حتی جاهایی توهین شده به حافظ! اما ما که نبودیم اون موقع! شایدم واقعا حافظ گربه دوست می داشته!!

کتاب از زبان محمد گلندام (به روایتی از شاگردان حافظ و جمع کننده ی دیوانش. البته در این مورد شک بسیار هست!) روایت میشه. در دوره ای از زندگی حافظ  که به شدت اوضاع فارس تیره هست و جان خود شاعر هم در خطر. در واقع کتاب به طور کلی در همین مورد به خطر افتادن جان حافظ است، تا رهایی نصفه و نیمه از اون. با خوندن کتاب با این وضع بسیار بد فارس و شیراز در اون مقطع تاریخی، کشت و کشتار ها و بی شعوری(!) حاکمان وقت خیلی خوب آشنا خواهید شد! اما از طرفی در این کتاب با عبید و جهان ملک خاتون(که گفته میشه ممکنه همون شاخه نبات باشه.) و شعر های سعدی (که خیلی زیاد از اونها استفاده شده.) هم سر و کار داریم که خیلی جالبه!

بعضی ها این کتاب رو طنز عنوان کردند و بعضی ها نه. طنز کتاب بیشتر از حکایت های طنز عبید زاکانی وام گرفته. البته جاهایی هم طبعا از قلم خود نویسنده است. 

 

منتخبی از کتاب:

 

 آن روز، زیر درخت نارنج، کنار باغچه خانه مشغول کار بودیم که به دنبال حرکت پر در دست شمس الدین، سوسن روی آن پرید و مشغول بازی شد. شمس الدین به او تشر عاشقانه ای زد: نازنین سوسن! با این کار شکنی های تو در کار حکیم سنائی، گمان نکنم رساله تا روز جمعه تمام بشود.

سوسن همون گربهه هست که ذکر خیرش پیشتر بود! نازنین سوسن آخه؟!

  

این از عادت های همیشگی اوست، که از آن زمان که به مکتب خانه می رفتیم تا امروز، هر وقت می خواهد مطلبی را نو کند یا دلیل تازه ای بر گفته اش بیاورد، کلامش را با "د گوش نکردی" یا "د نگفتی" یا "د نفهمیدی" و یا به اختصار "د نه کاکو" شروع می کند. 

 کاکو؟؟ تصور کاکو گفتن حافظ خیلی برام سخته!!! تا توی بحث هستیم کاکُ تلفظ میشه نه کاکوو!! (برای غیر شیرازی های شیراز دوست!)

 

توضیحی برای این قسمت : عبیدی که توی کتاب توصیف شده، مجلس بی ساز و آواز رو نمیپسندیده. و در دوره ی امیر مبارز، هر نوع ساز و آواز و شاهد و شراب و اینها منع میشه.

- عبید ابرو بالا برد و پرسید: پس این مجلس ترحیم را برای کی ترتیب داده اید؟ البته جلیل مرثیه خوان را در مجلس نمیبینم.

- مجلس ترحیم؟ منظور حضرت مولانا را...؟

- بله، مجلس بی ساز و مطرب را چه اسم می گذارید؟

صدای قهقهه شمس الدین زیر طاق طنین انداخت.

کلا تو کتاب همش صدای قهقهه حافظ طنین اندازه!

 

همانطور که حالا چند سال است بین منتصریه و خانقاه شیخ حسن راجع به آن عبارت روزبهان دعوا و ستیزه و بگو مگوست، اگر اتفاقا شعر من، مثل شعر شیخ اجل سعدی ماندگار شد، صد سال، دویست سال، سیصد سال بعد، بین ادبای اهل تحقیق اختلاف نظر پیدا می شود. یکی می گوید "بحر عشق"درست است و "راه عشق" غلط و آن یکی می گوید راه عشق درست است و بحر عشق غلط. و بر سر بحر و راه به جان هم می افتند. جوان های آن موقع به زد و خوردشان می خندند و روح من از خنده شان شاد می شود.

خیلی اهل دل هست حافظ تو این کتاب! همش بقیه رو اذیت می کنه!

 

کتاب حافظ ناشنیده پند، اثر ایرج پزشکزاد، طنز پرداز معروف و نویسنده ی "دایی جان ناپلئون" هست. به قیمت 15000 تومان، 280 صفحه ، چاپ سیزدهم از نشر قطره.

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
yalda shirazi

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است

کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است؛ شامل پنج داستان از شانزده داستان کتاب پرندگان می روند در پرو بمیرند رومن گاری است که یازده تای آن در مجموعه قلابی و مرگ منتشر شده است. (برگرفته از مقدمه ی مترجم)
کتاب اوضاع در ارتفاعات (باور کنید نامش خیلی طولانی است!) شامل داستان های 

  1. پرندگان می روند در پرو بمیرند
  2. آدم پرست
  3. همشهری کبوتر
  4. اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است
  5. تاریخی ترین داستان تاریخ

و همچنین مصاحبه ای کوتاه با عنوان بیست سوال از رومن گاری است.
کتابی نه چندان حجیم و با قیمتی مناسب. 6000 تومان. از انتشارات چشمه ، ترجمه سمیه نوروزی.


همشهری کبوتر به نظرم خیلی جالب بود و تاریخی ترین داستان تاریخ کمی بهت انگیز. اوضاع در ارتفاعات تلاشی بود برای اثبات عشق و آدم پرست تلاشی برای اثبات اینکه انسانیت هنوز وجود دارد (البته در دوره ی هیتلر!) . و پرندگان می روند کمی شاعرانه بود و کمی خیال باف(اشاره به متن خود داستان).

قسمت هایی برگزیده شده از متن کتاب :

همین روزهاست که سر تا پای آدمیزاد مصرفی بشود. تا حالاش که خواب و خیال های رویایی را ازش گرفته اند تا با آن ها جنگ و زندان بسازند.

همان طور که دست انداخته بود خودش را و از ته دل دوست داشت بمیرد، فکری زد به سرش: یک عشق واقعی حتما می تواند اوضاع را سر و سامان بدهد.

باید یه دلیلی داشته باشه. همیشه یه دلیلی هست.

ته دلش ایمان داشت همای سعادت وجود دارد؛ خودش را در قعر زندگی مخفی کرده و یکهو می آید و درست در تاریک ترین لحظه، همه جا را روشن می کند.

تنها وسوسه ای که هرگز کسی نتوانسته از پسش برآید: وسوسه ی امید.

درست است که علم پرده از اسرار جهان بر می دارد و روان شناسی موجودات را می کاود، ولی خود آدم هم باید بلد باشد کاری برای خودش بکند، دست و پا بسته نباشد، نگذارد باقی مانده ی خرده تخیل هایش را هم به زور بگیرند ازش.

از آن جایی هم که شیر با همه ی شیر بودنش، تنش پر از شپش است، آلبر هم دشمنانی داشت که خوش شان می آمد از نکته های مرموز و مبهم استفاده شان را بکنند.


راستی نسخه الکترونیک کتاب از طریق اپلیکیشن طاقچه با قیمت 3000 تومان قابل خریداری، دانلود و خواندن است!

+قسمت پیوندهای وبلاگم را هم اضافه کردم. همه کسانی را که دنبال میکنم و معتقدم نوشته هایشان خوب است آنجا هستند. در واقع خوبان همه آنجا جمعند! ترتیب اضافه کردن پیوند ها هم به ترتیب قدمت دنبال کردن است. یعنی هرچه جدید تر دنبالشان کرده باشم پایین تر هستند. اگر کسی را دنبال میکنم که در لیست نیست و یا اشتباهی در هر لینکی رخ داده، خبرم کنید.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
yalda shirazi

زنده باد کاتالونیا

چند روز پیش خواندن کتاب زنده باد کاتالونیا از جرج ارول رو تموم کردم.

راستش رو بخواید منتظر کتابی مثل 1984 یا قلعه حیوانات بودم اما این کتاب مثل یه دفترچه خاطرات از جنگ داخلی اسپانیا بود به همراه مقدار زیادی اصطلاحات و بررسی های سیاسی. که همین باعث شد من خیلی چیزی از اینکه کی کیه یا کی با کی می جنگه یا کی خوبه کی بده یا اصلا خود جرج ارول تو کدوم حزب بوده رو متوجه نشم.(البته کلا خودمم حوصله مطالعه دقیقش رو نداشتم اما به نظرم فهم قسمت های سیاسیش حداقل برای من سخت بود) اصطلاحات رو سرچ کردم بلکه کمی متوجه بشم اما خب...!

خوبی کتاب اینجاست که توی دو تا فصلش خود جرج(!) هشدار میده که اگه دوست ندارید یا چیزی از سیاست و آنارشیست و فاشیست و کمونیست و نازی و اینها متوجه نمیشید میتونید این دو فصل رو نخونید و برید فصلای بعد.

باید بگم که جرج داره منو نا امید می کنه! فکر کنید اول 1984 و بعد قلعه حیوانات رو مطالعه می کنید. خب سطح توقع آدم خیلی بالا میره اما متاسفانه تو دو تا کتاب بعدی که من از جرج خوندم -آس و پاس ها در لندن و همین زنده باد کاتالونیا- اصلا راضی نشدم. چون توقع شاهکار داشتم!(البته نه اینکه این کتاب ها خوب نباشند یا به شما توصیه شون نکنم. نه. اما اینها مورد علاقه من نبودند و فکر می کنم که برای مخاطب های خاص نوشته شده باشن.)

اما چند تا قسمت از کتاب هست که من دوستش داشتم. اونا رو اینجا میذارم به یادگار!

ماه ها پیش زمانی که سیه تامو تصرف شده بود، ژنرالی که فرماندهی نیرو های دولتی را به عهده داشت با خوش حالی گفته بود:"فردا قهوه ی خود را در هیوسکا می نوشیم." معلوم شد که آقا دچار اشتباه شده بود. در آن جا حمله ای خونین صورت گرفت، اما شهر سقوط نکرد و جمله ی معروف ژنرال "فردا قهوه ی خود را در هیوسکا می نوشیم." تبدیل به لطیفه ای شد که در سراسر ارتش بر سر زبان ها بود. اگر روزی گذارم به اسپانیا افتد، در نظر دارم یک فنجان قهوه در هیوسکا بنوشم.

*با جمله ی ژنرال من یاد جمله صدام افتادم که می خواست صبحانه رو بغداد بخوره و ناهار رو تهران! (منم اگر رفتم اسپانیا حتما یه قهوه و هیوسکا می خورم!)

یک کلمه ی اسپانیایی است که هیچ خارجی نمی تواند از یادگیری آن اجتناب کند و آن کلمه manana1 است. و هر گاه بتوانند به طور مشهوری کار امروز را به فردا می افکنند. این خصوصیت در آنان آن چنان بارز است که خودشان درباره ی آن کلی لطیفه و جک ساخته اند. در اسپانیا هیچ چیز از هنگام و زمان غذا گرفته تا نبرد در وقت مقرر اتفاق نمی افتد.اما فقط گاه گاهی، یعنی زمانی که دیگر نتوان به هیچ وجه کاری را به تعویق انداخت و تاخیر آن ناشدنی باشد، آن وقت به شدت زودتر از موعد مقرر اتفاق می افتد. قطاری که قرار است ساعت 9 حرکت کند، به طور متعارف بین 9 و 10 حرکت می کند، اما هفته ای یک بار به لطف هوس لکوموتیوران در ساعت 7:30 صبح راه می افتد.

(به همین خاطر هست که من عاشق اسپانیا و اسپانیایی ها هستم! شبیه ما شیرازیان!)

1: manana= به معنی فردا و یا صبح هست. با تلفط مان-یا-نا(بله.. اسپانیایی تا حدی می دونیم! تعریف از خود نباشه البته!)

پی نوشت: گوگل رو سرچ کردم که ببینم خارجی ها از این کتاب چی کواوت(Quote) کردن که خدا رو شکر هیچ کس این دو تا پاراگراف رو ننوشته بود! این اوج سلیقه یا شایدم کج سلیقگی من رو می رسونه! من هم جمله هایی رو خوندم که معنای عمیق داشتند و یا زیبا بودند و غیره. اما انتخاب من از کتاب زنده باد کاتالونیا این دو تا پاراگرافه!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
yalda shirazi
پارسکدرز اولین بازار کار آنلاین ایران