ذهن زیبای من

چیزهایی که فکرم را مشغول می کند...

۲۴ مطلب با موضوع «مشغولیات ذهنم» ثبت شده است

ما که رفتیم روسیه!

حال نداریم پاشیم بریم چمران1!

  

1) چمران خیابونیه تو شیراز که هر مناسبتی پیش میاد، شیرازیا برا شادی کردن میرن اینجا! چهارسال پیش ما هم رفتیم.

+خداییش چرا خیابانی؟! چی می‌گفت؟ چه سوژه‌هایی ساخت واسه جک!

#teammelli

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi

پفک کثیف

چند وقتیه که پفکایی که ازش می‌خریم روشون یه وجب خاک نشسته. 

یعنی به نظر شما، محض رضایِ دخترو، پفکا رو تو گِل می‌پلکونه؟!

   

   

   

   

  

دانلود

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi
شیراز من

شیراز من

چلچراغِ سرسرایِ سینه‌ها شیراز من

روشنی‌بخشِ دلِ آیینه‌ها شیراز من

دلگشایی، دلربایی، دلنوازی، دلبری

حافظِ شیرازِ خوب و اون خدوی بالوی سری

رقص شبنم روی گل، پروانه مست بوی گل

از ارم تا کوی سعدی گل نثار روی گل

گل به باغش چیدنی و شاچراغش دیدنی

حرمتش بر دیده واجب، تربتش بوسیدنی

شهر ما بالا بلنده جامه از گل بر تنش

نرگس شهلای خوش‌بو زینت پیراهنش

خاک دامن‌گیر حافظ سرمه‌سای چشم دل

بس گل و شمشاد و ریحان بر شده زین آب و گل

دانلود این ترانه: کلیک

 

    

دوس دارم همه‌ی دنیا رِ ببینم و توی کشور‌ا و شهر‌وی مختلف زندگی کنم؛ اما مطمئنم که هیچ‌جو شیراز خودوم نَمیشه!     

شیراز عزیزُم... روزت مبارک!

    

عکس: همه‌ی کتاب‌های شیرازی من!    

    

+خیلی دوست داشتم از شیراز و اینکه چرا دوستش دارم بگم... ولی حال ندارم!!! ان شالله یه روزی از شیرازم خواهم نوشت.

++ چه خوب که اولین پست امسالم راجع به شیراز جان شد!

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi

روز آخر، پست آخر

این روزهای آخر 95، به دید جدیدی از دو صفت در خودم رسیدم.

  

وقتی که مشغول مرتب کردن کاغذ های سال های قبل بودم، علاوه بر دفتری که مشخصا برای لیست کردن آرزوهایم دارم، به لیست های خریدی هم رسیدم که به نحوی آرزوهای من هستند. مثلا لیست خرید کتاب که مربوط به سال 94 بوده و در همان زمان کمتر تیک خورده؛ اما متوجه شدم که بسیاری از آیتم هایش در سال 95 خریده شده. در واقع من به بسیاری از آرزوهایم رسیده ام. منتها نه در موعدی که دوست داشتم. همین باعث شد که به دو نتیجه ای برسم که از قبل هم میدانستم اما سعی در رد آن داشتم: اینکه من آدم صبوری نیستم. و اینکه آرزو ها و خواسته های ما، برآورده می شوند، اما شاید نه به زودی! همین مورد دوم خودش باعث ایجاد سوال های جدیدی در ذهن من شد: بسیاری از آرزو ها و آمال، تاریخ مصرف دارند. اگر برآورده شدند که شدند، وگرنه تاریخ انقضایشان سر می رسد. بسیاری از آرزوها اصلا مربوط به بازه ی خاصی از زندگی هستند؛ مثلا دوره ی جوانی. و بعد از این دوره یا لذتی ندارند یا آنقدر ها ارزشمند نخواهند بود. پس آیا اصلا دیر رسیدن به آرزوها هم ارزش دارد؟ همین سوال باز به مورد اول بر میگردد: اصلا صبر در چنین مواردی چه نقشی دارد؟ شاید صبور نبودن من خیلی هم بد نباشد. شاید در بعضی موارد اصلا نباید صبر داشت!

  

صفت بعدی، زیر صفر بودن اعتماد به نفس ام بود. همیشه، مخصوصا در مکان های جدید و در ارتباط با آدم های جدید، تا بخواهم با شرایط خو بگیرم، کمی طول می کشید. و اگر اشتباه کوچکی انجام می دادم؛ تا آخر عمر خجالت می کشیدم و خودم را سرزنش می کردم. همین باعث می شد که خیلی دوست نداشته باشم که محیط های جدید را ببینم. اما روز یکشنبه، به طرز عجیبی متوجه شدم که اعتماد به نفس ام در برخورد با محیط های جدید شدیدا بالا رفته. علتش را نمی دانم اما باعث شد که در آن روز احساس خجالت نکنم و حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم. امیدوارم این افزایش اعتماد به نفس، تا آخر همراهم باشد! چون همین یک روز خوب چنان حسی داشت که فراموش نخواهم کرد!

***

 

در آخرین پست سال 94، چنین هدفی را برای خودم مشخص کردم: 

باید در سال 95 آمار کتابهایم به 52 برسد. هر هفته یکی! حتی شایدم بیشتر! 

اما نتیجه ی آن: خوشبختانه برعکس بیشتر اهدافی که میگذارم و آخر هم به آنها عمل نمیکنم، به این یکی خیلی خوب عمل کرده ام! خواندن 58 عنوان کتاب جدید! خیلی از این بابت خوشحال هستم! چون هم از معدود دفعاتی است که به هدفم عمل کرده ام و هم اینکه 58 کتاب جدید، حس خوبی به من می دهد! شما را نمیدانم!

تعدادی پست راجع به عناوینی که امسال خوانده ام و امتیاز بالایی از من گرفته اند را قبلا در وبلاگ منتشر کرده ام. اما نام چند تایی که به نظرم خوب و خیلی خوب بوده اند (یعنی از متوسط بهتر) اما پستی برایشان ننوشته ام را اینجا می نویسم. شاید به درد کسی خورد! (اگر اطلاعات بیشتری از هر کدام می خواهید؛ در کامنت ها ذکر کنید. تا جایی که بتوانم توضیح خواهم داد.)

  •  مترجم دردها
  • از کوچه رندان
  • سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش
  • بابا گوریو
  • آقای پیپ
  • جزیره سرگردانی
  • هزار خورشید تابان
  • حافظ در آن سوی مرزها
  • ابن سینا
  • من و حافظ
  • لندن، شهر چیزهای قرمز
  • جنس ضعیف
  • سمفونی مردگان
  • سال بلوا
  • دختر کشیش
  • روزنامه پاکستان
  • در بهشت شداد
  • جایی که ماه نیست
  • وقتی نیچه گریست
  • زبان و تفکر
  • همه جا پای پول در میان است
  • و ....

      

اما هدف سال 96 چه؟ هدف که زیاد هست! اما من سعی میکنم امسال حداقل دو سفر تنهایی به دو تا استان داشته باشم. یکی از آنها حتما بندر عباس و جزیره های بی نظیرش، مخصوصا هرمز زیبا خواهد بود! ان شالله!

   

   

+پست قرار بود 30 اسفند منتشر بشه، اما نمیدونم چرا در حالی که هنوز نصفه بود، 29 ام منتشر شد. معذرت از کسایی که کامنت گذاشتن.

++ موقعی که داشتم پست رو می نوشتم، عیدیم گیرم اومد!!! پس دیگه سال نو مبارکه!

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi

جاودان

من:  جاودانگی رو دوست ندارم. نمیفهمم چرا همه دنبالش هستن. از نظر مفهوم فیزیکیش که تو این دنیا نداریم هنوز، امیدوارم اون دنیا هم نداشته باشه! وگرنه من نمیام!

او:  چرا؟

من: آخه جاودانه باشیم که چی بشه. تا کی اصلا؟ بعدشم توی همون بهشت هم، فوقش دیگه بعد یک ماه، همه ی نعمت ها و همه چی تکراری میشه و بی ارزش.

او: میگن توی بهشت و جهنم، خدا تدبیری اندیشیده، که هر روز که میشه، انگار اولین روزی هست که مردم وارد بهشت یا جهنم شدن. بنابراین همه چیز براشون جدیده و تکراری نمیشه.

من: آها... پس خدا میخواد حافظه کوتاه مدت مون رو از کار بندازه تا احساس جاودانگی کنیم. بیفتیم توی دور و تکرار و متوجه هم نباشیم. ایده خوبیه...!

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
yalda shirazi

قانون پایستگی علاقه من به زبان

         

علاقه من به زبان ها از بین نمیره؛ فقط از زبانی به زبان دیگه منتقل میشه!

  

  

  

+یک سال و اندی پیش، در حال یادگیری اسپانیایی بودم. اسپانیایی شیرین و دوست داشتنی و به نظرم آسون..

بعدش رفتم سراغ عربی استاندارد (فصیح) و تا جایی که پیمزلر یاد میداد رو یاد گرفتم! بعد دیدم این فصیح خیلی هم کاربرد نداره و باید با توجه به مقصد سعی کنم یه لهجه خاص از عربی رو یاد بگیرم (مثلا مصری) که خب فعلا مقصد ندارم! کلا عربی خیلی یادگیریش سخته چون بسیار لهجه های متنوعی داره!

بعدش به خاطر یکی از دوستان رفتم تو کار فرانسه. البته خیلی ادامه ندادم. در حد سلام علیک و اینکه اگه کسی ازم پرسید بتونم بگم: ژوو کومپخا ان پوو لوفغانسه!!!

الان هم شدیدا علاقه مند شدم به زبان هندی! چرا؟ بیشتر به خاطر کلمه های فارسی که به نحو جالبی ازش استفاده میکنن! این مورد رو احتمالا بعدا بیشتر توضیح بدم اما یه مثال میزنم. مثلا اگه گفتین هندی ها به ماشین (خودرو) چی میگن؟ خیلی جالبه! میگن "گاری" :) فک کنین مثلا طرف پورشه داره بعد بهش میگه گاری!!! یا وقتی میخوان زیبایی یه شخص یا یه منظره رو بیان کنن؛ مثلا میخوان بگن فلانی خوشگله یا این طبیعت زیباست، میگن: "خوب صورت"! یعنی خوشگل و زیبا! آخه چطوری میشه عاشق همچین زبان بامزه ای نشد؟!

   

شما چی؟ هیچ وقت علاقه ای به زبانها داشتین؟ چندتا زبان و در چه حد بلد هستین؟ زبانی هست که بلد باشین یا دوست داشته باشین یاد بگیرین اما زبان عجیبی باشه؟مثلا زبان بومی های برزیل؟! خوشحال میشم بدونم!

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
yalda shirazi

نیروی انگیزشی

من سرسخت ترین آدم زندگی خودم هستم. به سختی میتوانم خودم را قانع کنم.

مدتها بود که فکر میکردم که آدم بی اراده ای هستم؛ هیچ تصمیمی را به سرانجام نمی رسانم و توانایی به ثمر رساندن اهدافم را ندارم. اما دو اتفاق اخیر باعث شده که کمی نسبت به خودم منعطف شوم و کورسوی امیدی در دلم به وجود آمده که: "نه... مثکه میتونم! اونقدرها هم بی اراده نیستم!"

اولین قضیه، سوسیس است! مدتی بود که بعد از خوردن سوسیس،صورتم جوش های وحشتناکی میزد. طوری که باعث شد که من، یکی از ارادتمندان سوسیس، حالا تبدیل به یکی از مخالفانش شوم! میزان استفاده از سوسیس به شدت در رژیم غذایی من کاهش یافته!

اما دومین و مهم ترین قضیه، عدم خوردن پفک، در یک ماه اخیر است! اگر میدانستید که من چقدر عشق پفک بوده و هستم، قطعا شما هم مثل خانواده فکر میکردید که "لابد یک چیزیم شده!" علت این یکی هیچ ربطی به سلامتی ندارد. یه نوع اعتراض و اعتصاب خاموش است که هیچ کس به جز خودم از علت آن خبر ندارد و خبر نخواهد یافت! شاید هم نوعی ریاضت باشد. نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت. یعنی میدانم! باید کاری را انجام دهم و بعد از آن، قطعا یک کارتن پفک می گیرم و یک جا آن را خواهم خورد! این خط، این نشان! اما ممکن است کمی طول بکشد. ( هر وقت موفق شدم،عکسش را پست خواهم کرد. )

بعد از قضیه دوم، به این اخلاق خودم کامل آگاهی یافتم که من اگر از کسی یا کاری متنفر یا عصبانی شوم، میزان اراده ی خونم به شدت بالا می رود و به همان میزان از اهمال کاری خونم کاسته می شود! عجیب اینکه این نفرت نه تنها باعث عقب افتادن من از زندگی نمی شود که خودش عامل اصلی پیشرفت من است!

به نظرم می آید که در همه ی مردم این بالعکس است. همه از تشویق شدن خوشحال می شوند و باعث افزایش بازدهی در عملکرد آنها می شود. بعضی ها هم با رقابت این اتفاق برایشان می افتد. و در اندکی این نیرو، نیروی انتقام است! اما در من کاملا متفاوت است! 

خوشحالم که چیزی وجود دارد که من با آن، این همه موفق می شوم!

خوشحالم که توانسته ام خودم را کمی قانع کنم که بی اراده نیستم... فقط آن نیروی محرکه (نفرت) باید باشد تا به طور خارق العاده ای، سخت کوش شوم!

 ای کاش این نیروی انگیزشی در این کار واجب هم به نحوی به سراغم بیاید، تا بتوانم زودتر موفق شوم!

  

  

  

  

+یک سال از نوشتن پست سرآغاز گذشت... 

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
yalda shirazi

چرخه زندگی

امروز ختم داریم، فردا تولد، پس فردا عروسی...

یعنی ادامه این چرخه عجیب چی میشه؟

  

  

  

  

+مسابقه کتابخوانی عطار تمدید شد. 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
yalda shirazi

این چه جهانیست؟

خواننده محبوبت کنسرت داشته باشه و تو نتونی بری...

   

  

  

  

اگه بیس تومن نداده بودم پول کتاب الان حداقل نصف پول بلیط رو داشتم... هی بگید کتاب خوبه؛ کتاب بخرید! دیدین چه به سرم اومد؟!!!

بیشتر از پول، یه یار همراهه که ندارم... (همه یار دارن و بی یار ماییم...)

   

چرا همای را دوست دارم؟:

   

ز من یاد کنید:

در میکده ای که باده اندوخته ام   آتشکده ای که آتش افروخته ام   نی مسجد و نی صومعه نی کعبه و دیر   در مدرسه ای که دانش آموخته ام   در گرد هم آیید و مرا شاد کنید   این گونه اگر رفتم از این خاک ز من یاد کنید!  *

 

دیوانه تری: (این آهنگ کل بیتاش خویه! عشقه!)

بزن ای عاشق دیوانه، به دیوانه سری!

همه دانند در این شهر که دیوانه منم!

به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری!

نگرانم صنما..نگرانم صنما...

صنما با خم ابروی کجت ساخته ام....  *

  

از باده مدهوشم کنید:

از باده مدهوشم کنید...

با که گویم من نمیخواهم نصیحت بشنوم.. آی مردم! آی مردم! پنبه در گوشم کنید.  *

  

این چه جهانیست:

راست بگو راست بگو راست... فردوس برینت کجاست؟

 راستی آنجا هم هر کس و نا کس خداست؟  *

    

+لینک دانلود هر آهنگ انتهای مصرع های منتخب.

++اول شهریور. ساعت 9 شب. عفیف آباد.. هر کی شیرازه و یار و پول و علاقه و حال داره بره! خرید بلیط

+++انصافا این چه جهانیست؟

++++تف!

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
yalda shirazi

کوتاه 7 کلمه ای

تیک   تاک

تیک   تاک

تیک   تاک

تیک   

.

.

.

.

  

  

  

  


چیزی از این (به اصطلاح) داستان متوجه شدین؟ منظورم اینه که بعد از خوندش حس تون چی بود؟ چی فکر کردین؟ چه نتیجه ای گرفتین؟

*اینم از داستان نوشتن ما!!!

**الان همه نویسنده ها جامه میدرن و سر به بیابون میذارن!

***سوالم جدیه. دوست دارم بدونم چرت و پرت نوشتم یا اون مفهومی که خودم در نظر داشتم انتقال پیدا کرده. ممنون میشم جواب بدین!


بعدا نوشت: 

اول : ممنون از همه کسایی که نظر خودشون رو گفتن. خیلی خیلی ممنون! نظر ها رو تایید نکردم تا رو نظر بقیه اثر نذاره! اما الان دیگه همه ی نظرات تایید شده. یه چیز دیگه که برام جالب بود این بود که کسایی که نظر گذاشته بودن، بعضا اومدن و گفتن کامنت ما کو!! فک کردم فقط خودمم که هر جا کامنت میذارم دوباره میرم چکش (آن را چک!) میکنم!!

  

دوم : اون چیزی که خودم میخاستم انتقال پیدا کنه مفهوم مرگ بود. چیزی که بعضی از دوستان خیلی بهش توجه نکرده بودن این بود که خط آخر تیک داره اما تاک نداره! این اشتباه تایپی نبود و علت داشت! یکی از مفاهیمی که از همین تاک گمشده می شد برداشت کرد مرگ بود. یا خواب... یا تمام شدن باتری ساعت. اما چیزی که برام جالب بود بیشتر مفهوم انتظار بود! که خیلی از دوستان بهش اشاره کرده بودن. به طور کلی برداشت های مختلفی از داستانک شد که همه شون برام ارزش دارن. بازم تشکر میکنم از کسایی که برداشت های خودشون رو برام کامنت کردن. میتونید از توی نظرات متوجه بشید که از همین 7 تا کلمه چه برداشت هایی که نشده! 

  

سوم: و اما جایزه عجیب ترین برداشت تعلق میگیره به پنت هاوس کاهگلی!! بابت این نظر: 

یعنی یه خانم تیک یه مدتی با آقای تاک بودن ...
اما بعد از یه مدتی آقای تاک میذاره و میره و تیک تنها می مونه
و ثانیه ها همینجور میگذرن و میگذرن ، وقتی تیک دیگه تاکی نداره :)))

  

چهارم : میخوام اسم داستانک رو بذارم تاک گمشده!

or The missing tock!

چطوره؟!

۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
yalda shirazi
پارسکدرز اولین بازار کار آنلاین ایران